تبليغاتX
کاشکی می شد می گفتی

کاشکی می شد می گفتی

یک پست .....

...و مسیح متولد شد ، تا خلافت محمد به علی رسد...

سلام

سلامی به سردی روزهای سرد و برفی زمستون برای شمایی که همیشه و همه جا گرمای وجودتون باعث گرم شدن زمین و آب شدن برفا میشه . (جون هر کی دوست دارین اینقدر گرما از خودتون بیرون نکنید که لایه ی ازون سوراخ میشه)

این روزا عید شیعه ها و مسیحیا تقریبا نزدیک هم افتاده و همه با هم شادند.

مسیحیای عزیز میلاد پیامبر صلح و دوستی ، زاده ی مریم، و شروع سال میلادی جدید رو بهتون تبریک میگم و آرزوی سلامتی برای همتون دارم

به شیعه های مثل خودم هم که عید غدیر و برگزیده شدن حضرت امیر  به عنوان خلیفه ی بعد از پیامبر رو تبریک میگم.

بگذریم از اعیاد:

اما بعد...

امیدوارم عمرتون به درازی شب یلدای گذشته باشه، میشه یه تعبیر دیگه هم کرد : امیدوارم عمرتون مثل دستمال (گلاب به روتون) توالت باشه یعنی دراز و سفید و مفید . البت میشه تعابیری از این قبیل آورد مثلا : امیدوارم گل باشی ولی عمرت مثل گل نباشه ، اصلا یه سوال چرا نمیگن "عمرت مثل گل مصنوعی باشه و زیباییت مثل گل طبیعی"؟ یا چرا نمیگن " عمرت به تعداد سیخهای جارو باشه "(بر گرفته از  " موش تو سوراخ نمیرفت جارو به دمش بست")

آقا(شاید هم خانوم) یه سوال : شما میدونید بزرگترین آرزوی یه جوجه تیغی چیه؟ یا میدونید اگر یه فیل بره بالای درخت چه اتفاقی میفته؟ یه سوال سیاسی : شما میدونید چرا اسم این گروهه رو گذاشتن  1+5  نذاشتن 1-7 یا 5/30 یا 2*3 یا 7000-7006 و یا ...... اینا خودش کلی سواله منطقیه که باعث میشه آدم خل و چل شه مثل بنده ی حقیر، شاید هیچکس ندونه که بزرگترین آرزوی یه جوجه تیغی چیه؟ من میدونم، من خودم از یه جوجه تیغیه باحال کوچولو پرسیدم اون با کمال مهربونی و باحالی گفت: منو بغل میکنی؟شاید این برای ما آدما یه چیز ساده باشه ولی من اصلا بهتون پیشنهاد نمیکنم حتی فکرشو کنین بهتره شما ذهنتون رو به سوال پست قبلی ( فکر کنم N   سال ازش میگذره) معطوف کنین:"پول بهتر آست یا صواد؟"

آقا(و یا خانوم) بگذریم

چه خبر؟ اوضا احوال خوبه؟ مامان، بابا، خانوم بچه ها، همسایه اینوری و اونوری خوبن؟

حقیقتش الان که تایپ میکنم فقط دارم تایپ میکنم و اصلا نمیدونم چی مینویسم برای همین هر چی به ذهنم میاد زودی میاد اینتو و به همین دلیل از این شاخه به اون شاخه میپرم

بعد از یک ماه و اندی نیومدن حالا اومدم، چیه؟ خوشحال بودین فکر کردین اینجا تعطیله؟ عمراً راستش ترم شروع شد و باز هم همون مشکلات همیشگی چیکار میشه کرد؟ شما بگین

 

 

 

آخه بی معرفتا این رسمشه بعد از یه ماه آپدیت نکردن فقط 13 نظر داشته باشم؟

البت انتظاری هم نمیشه داشت

اما یه سوال جدی: شوتروک ناخونته کی بود؟ حتما یه جواب برام بفرستید.

حرف من که تمومه فعلا تا پست بعدی مطلب زیر رو داشته باشین بازم میام

 

چهار شمع به آهستگي مي سوختند،در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش مي رسيد
شمع اول گفت : من صلح و آرامش هستم،هيچ کسي نمي تواند شعلهَ مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودي مي ميرم.......سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعيف شد تا به کلي خاموش شد
شمع دوم گفت:من ايمان واعتقاد هستم،ولي براي بيشتر آدم ها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجود ندارد که ديگرروشن بمانم.........سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت
شمع سوم با ناراحتي گفت:من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم که ديگر روشن بمانم،انسان ها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده اند و اهميت مرا درک نمي کنند،آنها حتي فراموش کرده اند که به نزديک ترين کسان خود عشق بورزند..............طولي نکشيد که عشق نيز خاموش شد
ناگهان کودکي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد،گفت:چرا شما خاموش شده ايد،همه انتظار دارند که شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد.........سپس شروع به گريه کرد...........پــــــــس
شمع چهارم گفت:نگران نباش تا زماني که من وجود دارم ما مي توانيم بقيه شمع ها را دوباره روشن کنيم،مـن امـــيد هستم
با چشماني که از اشک و شوق مي درخشيد.....کودک شمع اميد را برداشت و بقيهَ شمع ها را روشن کرد
نور اميد هرگز نبايد از زندگي شما محو شود
هر يک از ما در اين صورت مي توانيم اميد،ايمان،آرامش و عشق را در خود
زنده نگه داريم

و اما جمله ی پایانی:

 

 

 

اگر خدا تو رو به لبه‏ی پرتگاه هدایت کرد بهش اعتماد کن، یا تو رو از پشت خواهد گرفت یا مطمئنا وقت اون هست که پرواز کردن رو یاد بگیری...

 

 

...و مسیح متولد

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 17:14  توسط کاشکی  | 

ماه ضیافت

هذا مِن فضل ربّي

سلام

خوب هستين ايشالله؟

چه خبر؟

خونواده خوبن؟

اگه همه خوبن كه الاهي شكر و گر نه هم كه خدا شفا بده.

اما بعد......

ميبخشيد كه اينقدر آپديت دير شد ولي چه كنم شايد باورتون نشه كه من روز 28 شهريور آپديتمو آماده كرده بودم و تا امروز كه دارم دوباره مينويسم و خبراي سوخته رو از توش حذف ميكنم  وقت نكردم وبم رو آپديت كنم البته سر ميزدم ولي نتونستم آپديت كنم كه براتون ميگم ،

علت اين همه تاخير شروع كلاسهاي سنگين من از روز اول مهر به طور كاملا فشرده كه بار سنگيني رو روي دوش من قرار داده .

بريم سر آپديت :

 

نميدونم چي رو موضوع قرار بدم تا كشش بدم ، همون تور كه ميدونن من هميشه سر اينكه چه موضوعي رو انتخاب كنم با خودم مشكل دارم سر همين يه چيزي مينويسم كه خودم هم نميدونم چي نوشتم ، البته خيلي دلم ميخواست موضوع بچگيهام رو كش بدم "پول يهتر است يا صواد؟" من به اين موضوع ارادت خاصي دارم البته يه موضوع ديگه اي هم هست"شما دوست دارين در آينده چكاره بشويد؟" 

اينها موضوعاتي هستند كه ما و شما خيلي باهاشون آشنا هستم  ولي خوب الان اقتضا(معني اين كلمه رو نميدونم) نداره كه در موردش بنويسم.يه موضوعي كه الان به ذهن همه ميرسه ماه رمضونه

الان كه دارم تايپ ميكنم شب آخر قدر امشبه  ،اميد وارم بتونم امشب هم مثل شبای قدر دیگه شب زنده داری کنم  شايد خدا منو واسه كارام ببخشه ، از شما ميخوام كه دعا كنين ، نه واسه من ، واسه همه ، واسه اونايي كه نياز به چيزي دارن ، واسه اونايي كه يه كاري كردن و الان پشيمونن ، واسه اونايي كه نيازمند يه پولي هستن ، واسه اونايي كه مريض دارن ، .واسه اونايي كه .......

خوب ديگه بگذريم

نميدونم شما آهنگي رو كه اين زير چند بيتشو مينويسم رو شنيديد يا نه:

دوباره دل هواي با تو بودن كرده ... نگو اين دل دوري عشقتو باور كرده .. ....

روز اولي كه اين آهنگو شنيدم تو موبايل يكي از دوستان شنيدم و ازم پرسيد كه اين آهنگو كي خونده و من هر چي گوش كردم صداش برام آشنا نبود. بعد از او ماجرا چند جاي ديگه هم آهنگو گوش كردم و پرسدم كه اين آهنگو كي خونده اما كسي اطلاعي ندات تا تقريبا 1 ماه پش كه پسرخالم (اسي كه معرف حضورتون هست) گفت كه اسم خواننده ي اون آهنگ معروفو پيدا كرده و بقيه ي آهنگاش رو هم دانلود كرده من هم ميخواستم متن يكي از شعراشو كه توي آلبومش اجرا كرده رو مينويسم و اگه بخواين ميتونم آهنگاو آپلود كنم و براي دانلود بزارم:

نام آهنگ :مسافر

خواننده و نوازنده : آرش دلفان

 

فكر نكني عزيزم          كه قلبم بي تو پيره

اگه يه روز نباشي        تو تهايي ميميره

فكر نكني عزيزم          اگه بري از اين شهر

اين دل تنها بازم          سراغتو ميگيره

فكر نكني عزيزم          كه دل برات تنگ شده

قصه ي ما تموم شد     دلم ديگه سنگ شده

عشق من و تو ديگه     مرحم درد من نيست

برو ديگه زبونم            اسم تو رو بلد نيست

لا لا لا لا لا لا لا           لا لا لا لا لا لا لا

اين آرزو ميميره             كه باز تو رو ببينم

ديگه نميخوام از عشق      كنار تو بشينم

يه روزي آرزوم بود             همدم و يارم بشي

حالا ديگه نميخوام          كه چشماتو ببينم

برو برو مسافر             دنبال عشق تازه

برو كه ديگه اين دل        از عشقت بي نيازه

بازم يه جور ديگه             يه حرف تازه اي باش

راتو برو مسافر               جاده عشق درازه

راتو برو مسافر              جاده عشق درازه

لا لا لا لا لا لا لا              لا لا لا لا لا لا لا

 

اميدوارم خوشتون اومده باشه

اگه كسي بخواد حتما آدرس دانلود آهنگو ميزارم

 

و اما قبل از آخر ...

از همه کسایی که نظر میدن و منو همراهی میکنن خیلی خیلی ممنونم و از ساحل کوچولو که اسم منو تو وبلاگش آورده بشدت ممنونم

و یه سوال:شوتروک ناحونته که بود؟میشه یک نفر در این مورد برام مطلب بفرسته , ممنون میشم.

و اما آخر کلام:

به قول قيصر امين پور :چقدر زود دير شد

خب بايست رفع زحمت كنيم

جمله ي آخر هم :

من شما رو خيلي دوست دارم ، شماهم منو دوست داشته باشين

نماز روزه ها قبول

خداحافظ

...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 12:16  توسط کاشکی  | 

عاشقانه ها

بنام خدا

سلام

خوبید؟

آپدیت ایندفه چون خیلی ذیق وقت دارم خیلی  طولانی نیست.

فقط یه فایله که با همکاری من و پسر عمه ام طراحی شده و مجموعه ای از اشعار عشقولانه است.

البتهفعلا قسمت اولشه قسمت دومش هم داره طراحی میشه .

خواهشن بگیرین و بخونین و نظرتون رو بدین.

دلم میخواست آپدیت طولانی تر شه ولی نمیشه.

اما  جمله ی آخر:

بیشتر از اونی که فکر میکنین دوستتون دارم.

دوستدار شما مجتبی متخلص به کاشکی

بهترين سايت دانلود ايرانياناز اینجا بگیرین فایلو

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 9:35  توسط کاشکی  | 

معجزه

اين پست رو حتما بخونيد

 

 

 

 

 

.:.بنام اهوراي قلبها

سلام

 

 

"

تقديم به او و عشق ،

هم او كه به قول عشق ، عشق به او ، عشق به همه ي عشقهاست.

"

 

 

 

طليعه : "جبران خليل جبران"

"

چون عشق اشارت فرمايد ، قدم به راه نهيد و آن هنگام كه باشما سخن گويد يقين كنيد كلامش را ، گر چه آواي او چيني روياي شما را در هم ميكوبد و فرو ريزد ، آنچنان كه باد شمال ، صلابت باغ را.

عشق ،

چون ساقه هاي بانه ي ذرت ،خويشتن به وجود شما احاطه كند سخت .به خرمنگاه بكوبدتان كه برهنه شويد . غربال كنيد تا كه از پوست وارهيد.به آسياب كشد تا پاكي و زلالي و سپيدي. خميري سازد نرم . پس به قداست آتش خويشتن سپاردتان ، باشد كه نان متبركي شويد ضيافت پر شكوه خداوند را.

"

 

 

.:.اما خاطره اي نچندان شيرين با پاياني خوش براي آپديت امروز.:.

همونطور كه در آپديت قبلي گفتم ما براي برگزاري جشن دامادي عمو سعيد گلم از مشهد اومديم طبس و بعد از ده روز خواستيم حركت كنيم تا برگرديم مشهد ، ساعت 6:30 يا 7 بعد از ظهر روز يكشنبه از خونواده خداحافظي كرديم و به سمت مشهد حركت كرديم . ساعت تقريبا 11:30 شب بود كه از روي تربت حيدريه رد شديم و رسيديم به يك مسجد كنار كارخونه ي كاشي زرين كه 5-6 كيلومتر فكر كنم با تربت فاصله داره ، اونجا بابام نگه داشت و شام خورديم و بابا گفت كه يك كم ميخوابه تا بعد از يه چرت كوتاه حركت كنيم اما اين چرت كوتاه تبديل شد به يه خواب 3-4 ساعته تا ساعت 3:30 يا 4 كه مامانم بيدارمون كرد براي نماز و بابام هم گفت كه خواب بسه و حركت ميكنيم . داستان اصلي از همينجا شروع ميشه .

تنها چيزي كه از اينجا به بعد يادمه اينه كه من اومدم عقب نشستم و جامو با داداشم عوض كردم

و ديگه تو ماشين خوابم برد .

بعد از يه مدتي كه نميدونم چقدر طول كشيد يه دفه صداي يا ابوالفضل بابامو شنيدم و صداي ترمز ماشينمونو و بعد فرياداي خودمو كه تنها صداي باقي مونده صداي من بود.

تازه متوجه شدم چه اتفاقي افتاده ، مامانم سرش ضربه خورده بود و گيج بود و هي ميگفت چي شده ، خواهر من و خواهرم هم چيزيمون نشده بود ولي جولو رو كه نگاه كردم ديدم بابام و داداشم پر خونن .

به راننده ي كاميوني كه از پشت بهش زديم گفتم در منو باز كنه چون درها بر اثر ضربه از داخل باز نميشد .

پياده شدم و ديدم زير يه كاميونيم (ولوو ده تن)

ديگه تا به بيمارستان رسيديمو چون خيلي طولانيه نميگم ، بعد از 10 دقيقه آمبولانس اومد و رفتيم بيمارستان .

داداشم و بابام پر از خون بودن و از روي تختاي اورژانس بيمارستان خون شره ميكرد .

پلك بالاي چشم بابام كنده شده بود ، پاش از قسمت ران شكسته بود ،

داداشم هم سرش شكسته بود.

بيشتر از اين ادامه نميدم.

الان 2-3 هفته از اون ماجرا ميگذره و پاي بابام رو جراحي كردن و پلاتين گذاشتن.

در هر صورت ميخوام نكته ي اصلي رو بگم كه معجزه ي حضرت ابوالفضله.

هر كي ماشينو ديده بود ميگفت دو نفري كه جلو نشسته بودند از دست رفتن.

اما....

خلاصه اينكه ما از مرگ برگشتيم و

چاكر حضرت ابوالفضليم.

حضرت ابوالفضل

 

 

 

 

راستي

مبعث حضرت پيامبر مبارك..

 

عيدتون مبارك

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 10:22  توسط کاشکی  | 

و باز هم بعد از قریب به دو ماه !!!!!!!!!!

قبل از سلام و اينكه بحث اصلي رو شروع كنم شعرا و مطالبي رو كه پسر عمه ي گلم داوود برام فرستاده رو ميارم:

 

 

*تو، مرا صدا بزن

 تو، مرا صدا بزن

در آن هنگام که به بار می نشیندسایه ها زیر درختان

درآن وقت که می رسد فریاد نغمه های آسمان به زمین

تو،مرا صدا بزن

 

مرا ببر به سرزمین عشق

که آشکار است درآن تجلی ستارگان

سایه ای از ابرتیره

پوشاندتلالوپرتو خورشید را

و تو ای خیال سبز من

آن را کنار بزن؛

یک قدح عاطفه کافی است

برای شراب وصال قلب من و تو

یک کیف پر از خاطره های قشنگ

غنیمتی است از طرف کردگار

با قلبی پاک

تو مرا صدا بزن

**************
*قصه ی تو

در آن هنگام که با چشمان ترت

نظاره گر من بودی

و در سایه های خیال خویشتن

خیال انگیز ترین وصف را ز من نمودی

دریاب که چنین آغاز شد

قصه ی دلدادگی و پاکباختگی

قصه ی عشق

قصه ی آه سوزان

قصه ی نگاههای زیرکانه

زمزمه های زیر لب عاشقانه

قصه ای که

تو در آن

با چشمان ترت

نظاره گر من بودی

 

××××××××××××××××××××××××××××××××

دل نوشته ها

 

 

 

 

*من با توام

خورشید که هر روز در پی سایه های تکرار به بار می نشیند و موهای ژولیده ی خویش را به اطراف می پراکند وبه

دنبال سایه ی تو به راه می افتد بدان! که من،در کنار توام!

*******************
*تمنای انتظار

لبریز بودن از عشق را از گل آفتابگردان آموختم که رخ زرد خویش را سو به آفتاب نهاده است بی تمنا از خویشتن تنها به آفتاب می نگرد و هر بار که شب تارهای خویش را در دل سیاهی می تند او سر به زیر ومنتظر.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

با تشكر از  پسر عمه ي عزيزم . وبلاگ پسر عمه ام رو ببينين(حتما ببينين و نطر بدين و به لينكاتون اضافش كنين لطفا)

 

بعد از قريب به دو ماه دوري و پس از گذشت خطر تعطيلي از بيخ گوش وبلاگ "كاشكي" سلام

تولد يكسالگي وبلاگ مبارك

 

 

اين مدت خيلي دلم ميخواست اپديت كنم ولي يك سري مشكل پيش اومد كه باعث شد اين امر به تاخير بيوفته و نتونم اپديت كنم با عرض(ارض يا عرز يا ارز) پوزش و معذرت فراوان و بيش از پيش.

اما بعد….

 فعاليت اين وبلاگ در تاريخ جمعه سي و يكم تير ماه يكهزارو سيسصدو هشتاد و چهار(31/4/1384)شروع شد و تا الان ادامه پيدا كرده تو اين مدت رفقا و همكاران زيادي در امر خطير وبلاگ نويسي منو ياري كردن كه از همشون بشدت متشكرم و اميدوارم در تمامي مراحل موفق و مويد باشن . البته فعاليت وبلاگ نويسي من قبل از اين تاريخ هم بود اما اين وبلاگ يك سال پيش افتتاح شد كه واسه من يك انقلاب بود . اگه با اين وبلاگ همراه بوديد ميدونستيد كه من اول از اشعار و مطالب شعرا و ادبا براي اپديت وبلاگ استفاده ميكردم كه بعد تغيير ماهيت دادم و  وبلاگ رو تبديل به يه چيزي شبيه دفترچه خاطرات كردم و از خودم نوشتم. بالاخره تولد وبلاگ عزيزم رو به خودم تبريك ميگم.

اما بعد از تاريخ نگاري برسيم به اتفاقات خوشايند و ناخوشايندي  كه تو اين مدت تقريبا دو ماه به سرم اومد:

اولين و ناگوار ترين اتفاقي كه در 18-19 سال زندگيم و 11سال تحصيلم سابقه ي همچين اتفاقي وجود نداشت در ترم اول كامپيوترم اتفاق افتاد و اشتباه در خواندن برنامه ي امتحانات و حاضر نشدن در سر جلسه ي آزمون درس بسيار سبك اصول سرپرستي بود . البته با هماهنگي با معاون آموزشي مركز تحصيلم همين درس رو با يك استاد ديگه امتحان دادم كه البته بنا به خبرهاي واصله احتمالا نمره ي درخشان 3.5 برام درج شده اخه  جزوه ي استاد خودم با اون استاد ديگمون فرق داشت و من فقط 2 ساعت وقت داشتم تا هم جزوه ي استاد مربوطه رو پيدا كنم و هم بخونمش كه هيچ كدوم محقق نشد و من بنا به اطلاعات خودم نمره ي 3.5 رو براي اولين بار در عمرم گرفتم(خدا شاهده تا حالا نمره ي زير 10 نگرفتم و پايين ترين نمرم تا به امروز از درس مزخرف رياضي 3 بوده كه 10.5 شدم )چشمم نزنين ها بگين ماشالله.

اتفاق بعدي كه تو اين مدت افتاد اين بود كه  2 تا از پسر خاله هام (اسي و مصي معروف به پت و مت)

و پسر عمه ام داوود روز 10 و 11 تير كنكور دادن ( بشدت نيازمند دعاهاي شما براي موفقيت اينها هستيم)

اتفاق بعدي كه 29 تير افتاد برگزاري جشن دامادي عمو سعيدم بود كه به شدت منتظر داماديش بودم و خيلي خوشحال شدم دوباره داماديشو بهش و به زن عموم تبريك ميگم ايشالله خوشبخت شن در كنار هم.

در همينجا اتفاقاتي كه در اين مدت افتاده تموم ميشه.

اما برسيم به اينكه تو مشهد(محل سكونت) كه بودم چي شنيدم:

نميدونم تو اين يكي دو سال اخير سري به مشهد زدين يا نه . متاسفانه شهذ تبديل شده به يك خرابه ي بزرگ كه اسمش شهر مشهده رييس اين خرابه هم كه معروفه به شهردار مرحمت فرمودن دستور دادن كه تابستان امسال براي رفاه حال مسافرين و زائرين محترم اين شهر ديگه اقدام به حفاري در سطح شهر نشه .

البته اين مطالب به وبلاگ غير سياسي ما ربطي نداره ولي آقاي شهردار محترم (كه متاسفانه بنده ي حقير فاميلتو نميدونم) جون هر كي دوست داري مگه ديگه جايي مونده كه نكنده باشين كه دستور دادي نكنن؟؟ ها ها ها؟؟؟روزي چند ساعت تو خيابوناي شهر را ميري؟ بهتر بود دستور ميدادي پروژه ها رو يكي يكي  انجام بدن كه اينهمه خرابي به بار نياد.

اما بعد……

خيلي طولاني شد ولي چيكار ميشه كرد اين مدت كه نبودم با دست پر اومدم

پس يادتون نره اينجا يكساله شد.

تا آپديت بعدي خدا نگهدار

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 20:40  توسط کاشکی  | 

بعد از 2 ماه

بنام حق

سلام به همه ی بر و بچ

بعد از 2 ماه آپدیت کردن با کمال پر رویی ایول داره

البته هیچ عذر خواهیی بهکار نیستم چون میدونم کسی منتظر نبوده که من اپدیت کنم.

البته دلیل داشته که دیر اپدیت کردم.دلیلشم اینه که چون ترم بهمن کوچیک .و سنگینه من وقت نداشتم کارای خودمو انجام بدم چه برسه آپدیت .

بگذریم

 

حال و احوال چطوره ، خانم بچه ها خوبن؟بقیه چطورن؟

نمیدونم چی بنویسم فقط میدونم انجا خیلی گرمه ، نمیتونم نفس بکشم ، البته واسه این گرمه که باد کولر اینوری نمیاد.

دیگه حرفی یادم نمیاد که بگم

سوالای پست قبلی رو هم جواب نمیدم به دو دلیل 1)مشتاق نداره 2)تاریخ مصرفش گذشته.

و آخرین جمله:

دوشنبه سه شنبه هم مامان بزرگم از مکه میاد دلم واسش تنگ شده

بیشتر از آنچه فکر میکنین دوستتون دارم.

قربون شما : کاشکی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 14:55  توسط کاشکی  | 

عیدتون مبارک

بنام خالق کویر

دوستان سلام

باز هم دیر آپدیت کردم.ببخشید،دم عیدیه و سر همه یه جورایی شلوغه من هم سرم بشدت شلوغه.

اما بعد…

حال شما خوبه؟خوش و خرم هستین؟خرید عید کردین؟خونه تکونی کردین؟دلتون رو هم خونش رو تکوندین؟چار شنبه سوری خوش گذشت؟کار خلاف که نکردین بگیرنتون؟سال نو تون مبارک،مرغ و خروس و اردک عید شما مبارک.

عمر هم خیلی بی معرفته ها انگار همین دبروز بود که به هم سال 84 رو تبریک میگفتیم.به این زودی 365 روز گذشت ،به قول معروف :"بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین"

انگار همین دبروز بود امتحانامونو دادیم،انگار همین دبروز بود رفتیم 45 روز کارآموزی،انگار همین دیروز بود نشستیم سر جلسه کنکور،انگار همین دبروز بود گفتن قبول شدم،انگار همین دیروز بود رفتم ثبت نام، انگار همین دبروز بود رفتم سر کلاس، انگار همین دیشب چارشنبه سوری بود، حالا باید فکر هفت سین باشیم،به نظر شما هفت سین کدوناست؟هر کسی یه چیزی میگه،من که نفهمیدم هفت سین اصلی چیه، اگه قبل از سال تحویل بگین شاید من بتونم هفت سینم رو درست بچینم.البته احتمالا موقع تحویل سال سر سفره 7سین نباشم چون اربعین مصادف شده با سال تحویل و ما هر سال اربعین حلیم داریم احتمالا پای دیگ باشم(بفرما حلیم)

الان که دارم متنو تایپ میکنم و یاد خاطرات سال 84 و کرده هام و نکرده هام میفتم دلم به تاپ و توپ میفته و دلم میخواد گریه کنم ولی نمیکنم چون گذشته ها گذشته.شما وقتی یاد گذشته میفتین چیکار میکنین که دلتون نمیگیره؟من چه به خاطرات خوب فکر کنم چه بد دلم میگیره و نمیتونم از شر دلگیری راحت شم،البته همه ی گرفتگی دلم به خاطر یاد گذشته نیست ،یه دلیل دیگش هم گرفتگی از دست یه نفره که.....،بقیه اش بماند.

این شعر هم همین الان رسید به ذهنم و آهنگش رو گذاشتم(سروش میخونه):

روزی به من گفتی*دیگر نمیمانم*گفتم که میمیرم*گفتی که میدانم*باور نمیکردم*هرگز جدایی را*آن آمدن با عشق*این بی وفایی را* عاشق نبودی تو *من عاشقت بودم*در قبله گاه عشق*بودی تو معبودم *آرام و آسوده در خواب خوش بودی*یک لحظه من بی تو*هر گز نیاسودم*من با نفسهایم*نام تو را خواندم*کاش ای هوس بازم*با تو نمیماندم.

اینم یه تیکه شعر دیگه از سروش:

هنوز از تکرار اسمت*به نفس نفس میوفتم*نه به فکر کار دیگه*نه به یاد کس میوفتم*پاکی عشق تو مثل*رنگ سبز نو بهاره*هر چی که قشنگ و زیباست*تو رو یاد من میاره*

اما بعد...

بی معرفتا آخه چرا به سوالا جوابی نمیدین؟یه تیکه ای بپرونین،یه سخنی بگین،یه چیزی،یه ابراز وجودی.سوالای پست قبلی رو که کسی جوابی نداد اما سوالای این پست:

1)من ساکن مشهدم ولی اصلیتم کجاییه؟برای راهنمایی به خط اول مراجعه کنین.(اونایی هم که خودم بهشون گفتم لطفا نگن چون نظرشون حذف میشه.در ضمن دانشگاه هم همین شهر مورد نظر قبول شدم)

2)هفت سین درستش چیاست؟

3)وقتی دلتون میگیره چیکار میکنین؟(محرم راز هم جز جواب نیست ،نگین محرم راز)

4)کلمه ی LOVE  مخفف چیه؟

همه ی 4 تا سوال تو پست بعدی جواب داده میشه.

و برای خداحافظی این پست :

سال 1385 هجری خورشیدی به همه ی ایرانیان مبارک

قرمزته

و یه شعر از سعدی:

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

                                                            به تو باید گفتن که چنین خوب چرایی؟

احتمالا توی عید نتونم آپدیت کنم ولی سعیم رو میکنم بعد از سال تحویل اینجا آپدیت تبریک باشه.

فعلا خداحافظ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 19:36  توسط کاشکی  | 

سلام،بی عنوان

بنام خالق

عزیزان ،سروران،دلان،گلهای باغ زندگی،همکاران،هم پیمانان،هم کیشان و همه و همه سلام

خوبین؟چطورین؟یه سه هفته ای میشه آپدیت نکردم،که میبخشید اما دلایلی قانع کننده شاید هم نکننده دارم.

قبلا که گفتن دانشجو شدم،اومدم واسه ثبت نام وقت نکردم آپدیت کنم،اومدم واسه کلاسام ،وقت نکردم آپدیت کنم،بی معرفتا یه دفه 5-6 تا پروژه ریختن رو سرمون که انجام بدیم الان هم ضرب زدم اومدم آپدیت کنم.دیگه میبخشید در کل معذرت میخوایم و من حیث المجموع غلط کردیم،امیدوارم دیگه تکرار نشه.

اما بعد...

یادتونه آپدیت قبلی 3 تا سوال پرسیدم ازتون،ولی انگار از در و دیوار پرسیدم،غیر از 2-3 نفر کس دیگه ای جوابی نداد ،مرسی که جواب دادین و ندادین.

هر چی فکر میکم که از کی و چی بنویسم موضوع خاصی یادم نمیاد پس در نتیجه بدون فک به موضوع همینجوری مینویسم اگه یه وقت دیدین از یه جا پریدن یه جایه دیگه و این شاخه اون شاخه شدم بدونین که از این ستون به اون ستون فرجه.

شنبه اگه استادمون بیاد یه چیزی شبیه کنفرانس دارم که برای درس مبانی اینترنت،استاد برای انتخاب موضوع دستمونو باز گذاشت منم فیلترینگ و باز کردنشو میخوام بگم(ای ضد اصول و قانون).

البته هنوز چیز زیادی پیدا نکردم که بخوام تایپش کنم و بدم دست استاد و کنفرانس رو هم بدم اگخ میشه یه جایی رو بهم معرفی کنین ممنون میشم

استاد سیستم عاملمون هم برای بعد از عید ازمون پروژه میخواد ،اون هم دستمون رو باز گذاشت من  پسوردها رو انتخاب کردم،اگه در این مورد هم جایی میشناسین بگین و دریغ نکنین.

استاد اخلاق اسلامسمون هم یه پروژه میخواد در مورد یکی از فضایل اخلاقی،هر کی از این جور فضایلها داره بگه که من تحقیقمو باید تا 2 هفته دیگه بدم

یه ربع دگه هم باید برم سر کلاس (البته موقع تایپ)برای همین نمیتونم متنو ادامه بدم و همینجا سوالای این آپدیت:

1)در مورد فیلترینگ و باز کردنش و اصولش یه سایت میخوام.

2)در مورد پسوردها و انواعشون سایت بدین

3)در مورد یکی از فضایل اخلاقی یه سایت و کتابی معرفی کنین.

فعلا بای بای

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 21:1  توسط کاشکی  | 

سلام مجدد

بنام او که آفریدگار است

سلام

خوبین؟الهی شکر،خوب نیستین؟چرا؟

 یک هفته و نصفی میشه آپدیت نکردم،میبخشید.

و اما بعد....

بوی محرمش میاد

خیمه و پرچمش میاد

فرشته از تو آسمون

برای ماتمش میاد

رقیه دخترش میاد

صدای مادرش میاد

تشنگی با لبش میاد

شاهزاده ای جوون میاد

عباس پهلوون میاد

یه طفل زیبایی میاد

صدای لالایی میاد

محرم هم رسید و عذاداری برای اباعبدلله،1300-400 سال میگذره ولی  تا اسم کربلا میاد ملت زار زار گریه میکنن،دیشب یه مداحی شبکه 3 پخش کرد که برای مسلم بن عقیل و بچه هاش روضه میخوند ،آخرای روضه گفت :"مسلم ما امشب نذاشتیم تو قریب باشی ،واسه بچه هات گریه کردیم،یه کربلا به ما نمیدی"تا گفت "کربلا به ما نمیدی" ملت یه دریا اشک از چشاشون در اومد که نگو،میگن خندوندن هنره،ولی در آوردن اشک هم یه جورایی هنر میخواد.منم میخوام اشکتونو در بیارم:

کنکور دارین؟امتحان سخت دارین؟نمره کم آوردین؟ میگن اگه میخوای دعاهات براورده شه، فقط برا خودت دعا نکن، برای دیگرانم دعا کن، پس چند خط خالی میذارم ،برای همدیگه دعا کنیم، ایشالله امام حسین خودش شفاعت کنه، اگه هم دینتون با دین ما فرق فوکوله ایشالله همون که نام آور دینتونه دعاهاتونو براورده کنه

...

...

...

...

...

...

آمین

خب دیگه،زیاد تو سر و کلتون  نزنین،اینجا وبلاگه.

اما بعد..

یه تسلیت به محسن آقای گلمون بگم که بابابزرگشو از دست داد و تو این مدت خبری ازش نبود و به نظر خیلی حالش گرفتس.ایشالله بقای عمر محسن باشه.محسن جان تسلیت منو پذیرا باش و منو در غمت شریک بدون،مطمئناً  جمله ی غم آخرت باشه یه کمی دعای محالیه مگر اینکه خودت........(استغفرلله)ولی یه دعای بهتر از این هست که به نظر من گیرا تره: امیدوارم در مقابل مشکلات و غمها صبور باشی.

اما بعد....

نمیدونم چی باید بنویسم،دیروز(جمعه)با بروبچ رفتیم  کوه و کمر و دشت و این جور بساطا،خوش گذشت،احتمالا تا یه مدتی دیگه نمیتونم باهاشون برم کوه یا کلا تا یه مدتی اصلا نمیبینمشون ،چونکه،میخوام برم شهرستان تحصیلاتم رو ادامه بدم، ولی میخوام یه چیزی به دوستام بگم:"بچه ها اگه یه روز جمعه که بالای کوه بودین،یه دفه تلفن یکیتون زنگ خورد و یه شماره ی غریبه روش بود تعجب نکنین منم میخوام حالتونو بپرسم."

 

 

 

آهای 8 صبح جلوی در پارک، یادت بخیر.

 

 

بهترین دوران زندگیم همین 2 و 3  دبیرستان بود، یادش بخیر انگار همین دیروز بودا،ای جوونی کجایی؟بیایی؟نمیایی؟چرا؟

خیلی دلم تنگ میشه واسه بروبچ،بسیار اندوهگینم،امیدوارم منو فراموش نکنن،شاید یه روزی دوباره دیدمشون،البته نمیرم که دیگه نیام ولی دیگه چیکارش میشه کرد ،آدمیزاده و هزار گرفتاری،دلم نمیخواد بشم محسن یگانه که میگه "دل ای دل دیوونه ، کی قدرتو میدونه"

زیاد غمناک شد، داره اشکم در میاد، اگه دلم یه کمی از این که هست کمتر سنگ بود ،شاید الان زار زار گریه میکردم،ولی چیکار کنم،یه مدتیه حتی پیاز رو اگه مثل سیب گاز بزنم، اشکم در نمیاد (شاید خشکی چشم گرفتم ها؟آخه دکترا میگن هر کی زیاد پای کامپیوتر بشینه چشاش خشک میشه)

در هر صورت،با آرزوی موفقیت برای همه ی دوستام و دوستاشون و دوستای دوستاشون و ..... و همچنین برای شما، دوستان شما، دوستان دوستان شما و..... .

بگذریم...

راستی امیر(این امیر هم یکی از همون دوستای دوره دبیرستانه که دیروز اومد کوه) کامنت گذاشته بود و گفته بود که کادوی تولد میخواد،امیر جان من یه جشن مفصل میخوام،هر وقت دیدم یه جشن گرفتی و من اندازه 7 شب و 7 روز خوردم اون موقع ،چون تولدت رسمیت داره،برات به بادبادکی چیزی میارم،که نمیارم،چون اهل خریدن هدیه و این بساطا نیستم،اگه حتی دامادم شی چیزی برات نمیگیرم،چون اعتقاد به خریدن هدیه ندارم ،هدیه ،یادگاری،کادو و ... اگر ازم بخوای من بهت یه چیز میدم:قلبم(البته اگه کلیه ای، کبدی،مغز استخوانی چیزی خواستی رو من حساب کن،ولی اگه کلیه خواستی اول ببین با ماءالشعیر حل نمیشه بعد)

اینم یه جمله ی قشنگ:

--------------------

 اگر همه ثروت داشتند، دلها سکه را بيش از خدا نمي پرستيدند و يکنفر در کنار خيابان خواب گندم نمي ديد تا ديگري از سر جوانمردي بي ارزشترين سکه اش را نثار او کند ،اما، بي گمان صفا و سادگي ميمرد، اگر همه ثروت داشتند.

 

این منو یادِ اون موضوع انشاء معروف میندازه که البته خیلی با این جمله رابطه ای نداره:پول بهتر است یا صواد؟(سواد)که البته قدیما میگفتن :علم بهتر است یا ثروت؟.

من هنوز جواب درستی براش پیدا نکردم.

نظر شما چیه؟

-----------------

میدونین بزرگترین دروغ دنیا چیه؟من نمیدونم،خیلیا میگن عشق،شما چی؟

----------------

یه طرحی دارم که میخوام از این به بعد اجرا کنم،هر وقت آپدیت میکنم آخرش چند تا سوالی که برام پیش میاد رو براتون مینویسم تا جواب بدین.پس سوالای امروز:

1)پول بهتره یا صواد(سواد)،حتما دلیل بیارین؛

2)بزرگترین دروغ دنیا چیه؟،حتما دلیل بیارین؛

3)فایلای با فرمت UTF8 رو با چی باز میکنن؟

-----------------------------

حتما سوالا رو جواب بدین.

آخرین جمله که نمیدونم از کیه ولی یه روزی امیرحسین برام فرستادش:

من غریبه ی دیروزم،آشنای امروز و فراموش شده ی فردا،پس در آشناییه امروز مینگرمت ،تا در فراموشیه فردا یادم کنی.[آیا در فراموشیه فردا یادم میکنین؟]

لطف کردین تشریف آوردین ،دوستون دارم،شما هم منو دوست داشته باشین،فعلا خدانگهدار

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 18:54  توسط کاشکی  | 

خاطره

سلام

قبل از همه چیز این عکسو به همون کسی تقدیم میکنم که فرستادش(اونجوری نیگا نکنین امیر فرستاده)

 دوستت دارم

 

 

راستی امیر جون ،شنیدم 9 بهمن تولدته،تولدت خیلی مبارک.

 

موقعی که دارم این متنو تایپ میکنم(تو word)مثلِ این که خدا اون بالا یخچالشو از برق کشیده تا برفک هاش آب شه(گویا بدون برفک هیمالیا نیست)ولی حواسش نیست ، برفک ها داره از یخچال کنده میشه و میخوره به سقف آسمون ، آسمونو سولاخ(سوراخ)میکنه میشه برف میاد پایین ، میشینه ،بچه ها یه روز تعطیل میشن،بعدش مردم دیگه نمیتونن توی خیابون را برن ، سر میخورن،با مخ(یا مثل بابای من با شونه)میان پایین و یه دستو پایی از دست میدن(مثل بابای من که الان شونش شکسته).

5 دقیقه قبل از اینکه شروع کنم به تایپ این متن ،رفتم نونوایی ،و چون امروز ، روز تعطیلی رسمی نونوایی ماشینی بود ،مجبور شدم برم تو صف نونوایی سنگکی (که همیشه ی خدا شلوغه و برای هر نون 5-6 دقیقه معطل میکنه)وایستم ،البته چون من زیاد از سرما بدم نمیاد و سرما دوست منه(بترکه چشم حسودا،فوت،فوت،فوت)زیاد ناراحت نبودم که میرم نونوایی ، ولی وقتی میرفتم یه لباس قرمز پررنگ (یه چیزی تو مایه های توت فرنگی یا حتی پررنگتر)تنم بود،وقتی برگشتم یه لباس سفید تنم بود.

 چمنها(یا به قولی علفها)یِ پارکِ(یا به قول ضد غربی: فضا سبز و یا بقول شهرداری و فرهنگستان لغت: بوستان)محلمونم که یه ساعت قبل رنگش سبز بود ،سفید شده و کوچه هم بدلیل نشستن برف و قاطی شدن اون با آب بارونی که قبلش اومده بود یه چهره ی خاصی گرفته و وقتی راه میری یه صدای عجیبی میده(تیلیچ ،پلیچ،شلیچ یا یه چیزی تو این مایه ها).

دیلینگ دلینگ لینگ(

ولی خدایی خوب شد دیشب رفتیم نمایشگاه و امشب نرفتیم (نمایشگاه کامپیوتر و الکترونیک که از 3 تا 7 بهمن ماه  در محل دائمی نمایشگاههای بین المللی مشهد باز بود)البته من دوبار رفتم یه بار سه شنبه یه بارم پنج شنبه.سه شنبه که رفتیم(من و چندی از دوستان)کیوان محمود نژاد(بازیگر نقش امیر در مجموعه ی گارد ساحلی که رفت ته دره)رو دیدیم و منم که امضا دوست دارم(شاید بگین چقدر من عقده ایم،ولی خوب دیگه)رفتم ازش امضا گرفتم(طرف خیلی خوش تیپه ماشاالله ، فوت،فوت،فوت)،ولی حیف که دوربین دم دست نبود وگرنه یه عکس باهاش برمیداشتم،یه نکته جالب اینکه ،چون من اسمو فامیل طرفو نمیدونستم و فقط قیافشو میشناختم،از یه خانومه (بی ادب، چرا با خانوما حرف زدی، ضد اخلاق)که تو همون غرفه کار میکرد پرسیدم :

من:ببخشید خانوم،این همون آقاهه نیست که تو گارد ساحلی بازی میکنه؟

خانومه:نمیدونم به خدا.

من:حالا اسم و فامیلش چی هست؟

خانومه:نمیدونم.

منم دهنم وا موند که این خانومه یکی رو که تو غرفشونه نمیشناسه ، خلاصه دیدم از دست زن جماعت کاری بر نمیاد(البته خیلی عذر میخوام از خانوما ، بعضیاشون خوب بودن مثل مادام کوری، مادام کری، مادام لالی، مادام مارپل، شمسی خانوم، پروین اعتصامی و خیلیای دیگه)رفتم از یه آقاهه که اون تو بود پرسیدم این کیه و گفتم :

من:آقا ببخشید ،این همون آقاهه نیست که تو گارد ساحلی بازی میکنه؟

آقاهه:بله

من:اسمو فامیلش چیه؟

آقاهه:کیوان محمود نژاد

من:میتونم برم امضا بگیرم؟

آقاهه:بله بفرمایید.

منم رفتم و امضا گرفتم.فقط چیزی که خیلی جالبتر تر بود این بود که طرف یه گوشه تنها نشسته بودو هیچکی دورو برش نبود.

بگذریم.

خلاصه اومدیم بیرون.

پنج شنبه هم رفتیم نمایشگاه با یه سری دیگه از بچه ها،که یه یارویی که نگهبان بود دنبال ما راه افتاده بود و منتظر بود ما وایسیم تا بگه تجمع نکن ، یه جایی هم رفتیم جلوی غرفه ی نیستان(یه (ISP

و داشتیم بروشورشو(یه تیکه کاغذ که روش دروغ نوشتن)مطالعه میکردیم و همونجا متوقف شدیم که خانومه ایی که اونتو بود میخواست بگیره ما رو بزنه ، بد نیگا میکرد، نمیدونم با خودش فکر کرده بود ما پاشدیم این همه راه اومدیم که بشینیم با متصدیا کل کل کنیم،یا شایدم فکر کرده بود ما میخوایم اذیتش کنیم،یا شایدم فکر دیگه ای کرده بود(شما نمیدونین به چی فکر میکرد؟)همچین تحفه ای هم نبود که بگیم ارزش نیگا کردن داشت، همچین بد پرسید :چیه؟کارت میخواین؟منم گفتم : نه   .

   ههههه

و در پایان از چند تا از دوستان تشکر میکنم:

از همه ی کسانی که نظر دادن که ایناهان:

رزناز،محسن،امیر،نیما،صدف،سحر،یهقطره اشک.و از دست اونایی که انتظار میرفت نظر بدن ،ولی ندادن .....

و از دوستانی که باهام اومدن نمایشگاه:

اونایی که سه شنبه اومدن:امین ،مجید(سامان)،محمدرضا و البته 2 تا دیگه هم سه شنبه اومدن که  اصلا تشکر نمیکنم چون از دستشون ناراحت شدم.

و اونایی که پنج شنبه اومدن:امیر،رسول،محسن،محمد،محمدرضا،امیر حسبن ،و وسط راه هم که صالح رو دیدیم

و از برخی از دست دوستان ضد حال که قرار بود بیان پنجشنبه و نیومدن ناراحتم:وحید،مرتضی و محمد

و از امین و مجید (سامان)بی معرفت هم ناراحتم.

لازم به ذکره که موقع تایپ این متن در حال گوش کردن به آهنگ یهدنیای سروشم(البته من یه دنیا عاشق هیچکی نیستم)و بعدش هم آهنگ عشق اینترنتیِ نیما رو گوش دارم مکنم(خیلی جاهاش درسته).

(حالا چیش لازم به ذکر بود ،میخواستی بگی آهنگ گوش میدی؟)

فعلا بای بای

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 8:21  توسط کاشکی  |